Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

شب حنابندان در قزوین

پنجشنبه شب (شب جمعه)، قزوین، دعوت بودیم برای مراسم حنابندان یک داماد عزیز؛ رسمه که مراسم جشنی برگزار میشود و بعد از مراسم داماد را میبرند به حمام برای حنا بندان؛ حمام «خان» قزوین را قرق کرده بودند برای داماد و دوستان و فامیل؛ از ساعت دوازده و نیم نیمه شب تا سه و نیم صبح رزرو شده بود، من که کلا با رسوم قدیمی ناآشنا هستم ولی فهمیدم با رسوم قزوینیها ناآشناترم؛ فقط میدیدم که همه فامیل نزدیک و دور به ما اصرار که «مهندس امشب حمام میای؟» ما هم تاکید که «حتما…..حتما!»؛ تا موعد مقرر رسید و من با یکی از دوستان کمی دیرتر رسیدیم به حمام، عموی خودم دم حمام منتظر من؛ در حمام را که زدند و در باز شد دیدم راه پله ایست تاریک و تنگ که با حدود 24 پله به زیر زمین میرود، بدون روشنایی، به عموم میگم مظمئنی منو داری میبری حموم؟؟ میخنده و میگه «برو، نترس!» و این نترس گفتنش ترس منو بیشتر میکنه، جواب میدم «بالاغیرتا اگه امنیت منو تضمین میکنی من برم!» محکم میگه «تضمینه!»؛ من که راه میفتم کورمال کورمال پایین رفتن میبینم صاحب حموم درو میبنده، میپرسم پس عموجان……..! ضامن امنیتم…..!!!؟؟؟

پایین که رسیدم دیدم محوطه ایست باز با حوض و سکو و آبنماهای مختلف و طاقهای ضربی، بساط قلیون هم براه، فیلمبرداری مشغول فیلمبرداری از داماد و سنن خاص شب حنابندان، به ما هم یک لنگ دادن که برو تو، ما هم طبق آنچه که در حمام های عمومی شابدلعظیم و جاهای دیگر یادگرفته بودیم لنگ را به کمر بستیم و …… وارد حمام شدیم، ساعت دقبقا یک و چهل و پنج دقیقه صبح!

چهل سالگی

همیشه یکی از سؤالات متداول دینی مدرسه این بود که پیامبر خدا محمد مصطفی(ص) در چه سنی به پیامبری برگزیده شد…..، چهل سالگی در فرهنگ و باور ما سن متفاوتی بوده است؛ وقتی به چهل سالگی میرسید نگاه جامعه و اطرافیان به شما کاملا تغییر میکند، شما را به دیده انسانی پخته مینگرند که در حال کامل شدن است. 
در کودکی برای من رسیدن به مرز چهل سالگی بسیار دور بود، عمری بود…، همیشه تصورم از مرد چهل ساله کسی بود که بیش از حد عمر کرده است یا حداقل بقدر کافی! 
حال تا چند روز دیگر وارد چهل و یک سالگیم میشوم، آغاز دهه پنجم عمرم را آغاز میکنم با تمام متلکهای برخ کشیدن پیریم، به چلچلی هایش و افتادنم در سراشیبی، گویی پله های سرسره را بالا رسیدی و نشستی تا سر خوردن را آغاز کنی؛ موهای سپیدی که بیرون زده، چین و چروک هایی که گوشه و کنار صورتم خود را به من تحمیل میکنند، به سالهای رفته از عمرم، به همه ی آنچه که به دست آوردم و یا از دست دادم و یا در حسرتش ماندم و امان از حسرتهایش…..، من سالهاست که دیگر برای خود زندگی نمیکنم….. شاید زمانش است که سرخوردن را آغاز کنم!!

قوانین نانوشته

زمانی بود که احترام و رعایت یک سری قواعد و قوانین نانوشته در جامعه واجب بود و عدم احترام و رعایتشون تابو؛ مثل چی…؟ ….. جوونا برای دختربازیاشون سراغ بچه محلهای خودشون نمیرفتن، دخترهای محل ناموس تمام محل و جووناش بودن؛ اگه جوونی سراغ هم محلیش میرفت برا دختربازی بقیه هم محلیا طردش میکردن؛ این قانونی نانوشته بود، ولی همه، حتی گنده لاتای محل هم رعایت میکردن و تخطی نمیدیدی از هیچ کس؛ یا مثلا نون و نمک و سر سفره کسی نمکشو خوردن، اما حالا چند تا نمونه از این قواعد و قوانین سراغ داری که بهش احترام گذاشته بشه؟ ….. اصلا چه قانون نانوشتشو و چه آدمشو سراغ داری…؟
 

عدل خدا

با بزرگی در مورد «اوصاف خدا» صحبت میکردم؛ به عدل الهی که رسیدیم دیدم تعریفی که ایشون از عدل الهی دارن با اون چیزی که من و خیلیای دیگه فکر میکنیم زمین تا آسمون فرق میکنه، با تعریفی که ایشون داشتند و بظاهر متقنه باید گفت خدا اصلا عادل نیست و از ابتدا هم قرار نبوده باشه {خدایا منو ببخش}؛ صحبتهاشون که تموم شد گفتم خدا عیبی نداره عادل نباشه، حداقل لطف کنه و وقتی تعطیلات میره زود برگرده، خدای من که الان خیلی وقته تو تعطیلاته و تمام وسایل ارتباطی با خودش رو هم از کار انداخته! {باین نمیگن ناامیدی از خدا…..سوء تفاهم نشه}
 

کار گروهی

خيلي وقتها دیده اید كه در هنگام اتمام كار و پروژه­اي؛ گريزي هم به «كار گروهي» زده شده است؛ «… ما يك تيم بوده ايم …» و يا «… اين پروژه را يك تيم به سرانجام رساند …»؛ اصطلاحات و عبارات معمول در اينگونه اوقات است كه به داد سخنران و مجري مي­رسد. اما آيا واقعيت امر اينگونه است؟ همه مي­دانيم كه از مهمترين ويژگي­هاي ما ایرانیان فردگرايي و تك محور بودن در تمام امورمان است؛ از ورزش گرفته تا کار … .

كار گروهي در پروژه­ها؛ به عمد به فراموشي سپرده شده است. بگونه ای که نه اصرار بر ساختار و هرم سازماني و نقش آن در روابط ميان اعضاي گروه، مي­تواند كمكي در ايجادِ ذهنيت مفيد بودن و كيفيت آن بكند و نه سازمان دهی صحيح روابط توسط مدیر و نیز تلاش خود گروه براي مشاركت در تصميم­گيري­ها و اجرا موثر خواهد بود.

به ظاهر، كار گروهي در اجراي يك پروژه، در كنار مديريت توانمند، ريسك پذير، مسئول و با دانش ، عاملی پذيرفته شده در اجراي موفق است. اين مشاركت در صورتي كه خواست راس هرم بر اجابت آن را مفروض درنظر بگیریم؛ تابع دو امر كمي و كيفي است. كمي از لحاظ تعداد كافي نيروي انساني درگير در پروژه و كيفي از لحاظ دارا بودن دانش شاخص و لازم كه مستلزم تقويت، ايجاد ساز و كار مناسب، آموزش، ‌ايجاد و رشد انگيزه و برنامه­ريزي مناسب جهت جلوگيري از ريزش و فرار نيروهاي متخصص است.  

در پروژه­هاي بزرگ، بر امر كيفي و كمي، حساسيت و نظارت دقيق و مستمري ميبايست صورت پذيرد. پيشرفت هيچ پروژه­اي، فرد محور با چهارچوبي محدود انجام نمي­پذيرد. نياز به آوردن مصداق نيست. تا آنجا كه به پروژه­هاي عظيم باز مي­گردد، كار گروهي از زاويه فوق نياز به تعريف مشخصِ بالا بردن حس تعهد و همكاري و حمايت و برنامه­ريزي دارد،‌ اما آنچه ما مي­بينيم، حركت در خلاف جريان است.

مدير گروه از نقش ويژه و بسيار مهمي در كار گروهي برخوردار است. اتوريته معنوي، مورد اعتماد بودن، خود محور نبودن، صاحب صلاحيت و دانش كافي بودن، دارا بودن آمادگي شنيدن همه نظرات و درك نقطه نظرات متفاوت را داشتن، نظام فرهنگي و ذهني مورد قبول ، دارا بودن مديريت انساني و تعادل در رفتار؛ توانايي تشكيل يك روح جمعي در گروه و توجه به معيارها و ارزش­هاي اكتسابي و شايسته سالارانه به جاي ويژگي­هاي انتسابي در گزينش نفرات (انتساب گرايي­هاي مدير پروژه باعث به انزوا كشيده شدن متخصصان و مانع مشاركت فعال آنان مي­شود)، همه و همه معيارهاي پذيرش يك مدير در گروه است؛ ولی فراموش نکنید در نهايت صلاحيت قضاوت و تصميم­گيري در هر امري را بایستی خود گروه برعهده داشته باشد. اما از آنسو مي­بينيد كه مدير شما اصلاً‌ اعتقادي به كار گروهي ندارد، اساس آن را جز در مواردي كه خود لازم مي­داند و در چهارچوب مشخصش تعريف نمي­كند، آنچه را ضروري نداند زير سئوال مي­برد و حتي با پياده كردن عده­اي از قطار تیم، مانع مشاركت اعضاي گروه مي­شود تا در نهايت «يك نفر» برتارك پروژه بدرخشد. مدير گروه حتي تا جايي پيش مي­رود كه با ايجاد سوءظن و چنددستگي، به عمد زمينه ايجاد هر نوع مشاركت گروهي را از بين مي­برد، چون میداند که تعارض و كشمكش در كار گروهي اجتناب ناپذير است. قدرت، چه از منظر تصميم­گيري و چه كمي،‌ در دست يك نفر باقي مي­ماند و ديگران محروم مي­گردند و زمينه تمام مشاركت­ها از بين مي­رود. نتیجه آن میشود که تصميم­گيري­ها برعهده چند نفر محدود (در بالاي هرم) باقی میماند. ديگران نقشي در تفويض اختيارات، مذاكرات، مشورت­ها و تصميم­گيري­هاي گروهي (خرد جمعي) ندارند، ابزاري خواهند بود در جهت ارتقا؛ مقام و شاخصه مدير خود (فراموش نكنيد كه مدير شما بدون توجه به عملكرد و تنها با توجه به ماهيت وجودي مورد احترام و توجه است)، اين قدرت خواهي و دست و پا زدن براي ماندن به هر قيمت در راس، به انگيزه­ها و مسائل رواني بسياري باز مي­گردد. اين ماندن­ها ،‌ محروميت ديگران را بدنبال دارد و آناني كه كنار گذاشته شده­اند، خود را نه از فرد كه از مديريت تصميم­گير و سازمان جدا مي­بينند و ديگر زمينه و افكار و انديشه­اي مشترك و هم سو با خواست سازمان نداشته و بدنبال فضاي ديگري براي بروز و ظهور خويش میافتند؛ از مجموعه مهاجرت میكنند يا به افرادي عاطل و باطل با نقشي بسيار جزيي و كمرنگ تبديل میشوند؛ اينگونه در نهایت همه ضرر مي­كنند. اين شرايط است که دره­هاي عميقي ميان لايه­هاي مختلف هرم ايجاد مي­كند، بعضي لايه­ها بكلي از مشاركت گروهي كنار گذاشته مي­شوند و نتيجهُ فاجعه بار آن،‌ فرو ريختن هرم خواهد بود، از راس تا قاعده، ولي مسئول كسي است كه شرايط را اينگونه فراهم كرده و پرورانده است.

 

 

.

قبل از هر چیز باید این نکته را روشن کنم که ورودم به یک موضوع نبایستی باعث آن گردد که تفکر به چالش کشیده شدن موضوعات دیگر و طرح دعوا تقویت گردد، میگویم تا بگذرم. برای صریح آوردن اسمها لطفا خرده نگیرید که شاید بنوعی دارم از خجالت در میایم.

قریب بیست سال دوستی با هر کس میتواند سرمایه ای گرانقدر و گرانبها باشد، و زمانی که این دوستی با چاشنی همکاری نیز آمیخته گردد خود به خود به فرصتی ارزشمند بدل میگردد که به آساني نميتوان از كنارش گذشت.

«علی محمدی»  به شهادت همه اطرافیانش؛ قدرتی جادوئی در بدست آوردن دل مخاطبش در جلسات ابتدائی دارد، ومانند روز اولی که او را در دانشکده دیدم، هنوز هم به طرز غريبي خوش صحبت و مرموزاست؛ آنقدر مرموز که هنوز هم نمیتوانم بگویم او را کامل میشناسم.

او ذاتا از آن دست آدمهايي است كه پیاده شطرنج بودن را نمیپذیرد و دوست دارد نقشی پیچیده تر را بر این صفحه بازی کند، صفحه ای که مدیران ارشدش آن را طراحی میکنند؛ و شاید همین بلند پروازيها باشد که گاهی دوستان و اطرافیانش و مهمتر از همه، خود خودش را در وقت حركت در صفحه، به اشتباه و گاها دردسرمیاندازد؛ اشتباهات و دردسرهايي که منجر به دافعه ای دو سویه میگردد و جبرانش زمان و انرژي زیادی را طلب ميكند. ميتوانم بگويم جدای از رفاقت، همکارشدن با او فرصتی بود تا نگاه من را نسبت به خیلی مسائل تغییر دهد، تغییراتی که حتی از بعضی زوایا  نه تنها با اعتقاداتم در تعارض، بلکه ذهن تکانی بود (گهگاه بی وسوسه و گهگاه آزاردهنده).

در نهايت، خداحافظی او از پروژه با وجود ناگهانی بودنش،غیر قابل پیش بینی نبود، اما متاسفانه حواشی، گمانه زنیها و شایعاتی را موجب شد که در حدي بالاتر به نوعی مربوط به مسئوليني ميشد که میبایست در خصوص او تصمیم گیری میکردند. از منظرهمکاران، پس از تقریبا سه سال تلاشی که در این پروژه کرد ، شاید انتظار ميرفت كه مسئولان امر ، این موضوع را به شيوه بهتري مدیریت مینمودند، چه آنهائی که به تهران دعوتش کردند و چه آنهائی که نه بی تفاوت اما کم تفاوت از تغيير وضعيت او گذر کردند. ولی بازهم با تمام ناملایماتی که عارضش شد ، خوشحالم که تنها کسی که توانست صحیحترین شیوه را براي کنترل حواشی در پيش گيرد، خود او بود.

اما فارغ از تمام این بحثها، آیا واقعاً بهتر نمي بود جدائی او از پروژه بدون كمترين سوء تفاهمی انجام مي پذيرفت؟

متاسفانه نگاه ابزاری که گهگاهی به قشر کارمند میكنيم جایگاه او را تا مرتبه ای تنزل میدهد که انگار او قرار است تنها تا زمانی که نفعی برای سیستم دارد ارزشمند محسوب گردد. حتی گاهی اوقات چنان در بي اهميت جلوه دادن كار و حضور افراد پافشاري ميكنيم که  اصلاً متوجه نميشويم كه با اين رفتار چه تاثير رواني منفي و بدبينانه اي بر ساير كاركنان گذاشته و چه ضررهای غیر قابل جبرانی را متوجه سیستم خواهيم كرد.

نسل امثال من و علی كه دستمان از روز اول به زانوي خودمان بوده است، این ذره آبروئی را كه حين كارمثقال مثقال جمع کرده ایم،  برایمان چون دری گرانبهاست، پس انتظار نميرود كه برخی؛ خطاهای حین کارمان را همچون پیراهن عثمان بر سر نيزه کنند و در برابر آنانی که به ما اعتماد کرده اند و اعتبار داده اند، آبروی به زحمت جمع شده مان را پخش زمین نمایند.  نه اینکه بی خطا بوده ایم، اما نهایت تلاشمان را هم نموده ایم.

یادش بخیر، «محمد دارم» همیشه در خلال گشتن مدارک روی میزش در پاسخ به ناصبوریهای من میگفت: «10 سال باید کارآموزی کنی تا شاید بتوانی بعنوان یک مهندس کامل کار کنی». در سیستم های دولتی مثل اداره من، کار کردن مانند بازی در یک تیم فوتبال است. گاهی بازیکن ثابتی؛ گاهي نیمکت نشین و البته زمانی هم هست که تنها باید بازی را از سکوها تماشا كني.

پس اگر روزي رسيد كه دیگر کادر فنی تیم اعتقادی به تو نداشت ، آنوقت يا مجبوری كه تیمت را عوض کنی ويا اگر به هر دليلي نخواستي يا نتوانستي، باید درد نیمکت نشینی و دوری از مزایای بازیکن اصلی بودن را به جان بخری و دم بر نياوري.

«محمد دارم» خود به گفته اش اعتنا نکرد و مرا پس از پایان کارآموزیم در پالایشگاه بندرعباس، با 3 سال سابقه کار به عنوان «جانشین سرپرست کارگاههای مهرآران و قطب آباد» معرفی کرد تا با «جعفر طباطبائی» و «رضا نجف زاده» و «علیرضا آرمان مقدم» همکار شوم. خود که به آن دوران نگاه میکنم با تمام تجارب تلخ و شیرینش، تعبیر امام علی را مصداق خود میبینم، «میوه نارس» زمان خویش که نمیتوان از چنان میوه ای نا به هنگام بهره برد. من آن میوه بودم.

هنوز هم بعد از 15 سال کار و افتخار شاگردی (فخری که هیچ آسان بدست نیامد) کسانی چون «دارم»؛ «شریف رازی»؛ «قاسم زاده»؛ «صالحی» و این آخريها «سیدیان» هنوز هم میگویم كه نارسم و نيازمند كسب تجارب بيشتر؛ و اميدوارم این را به حساب نمایش تواضع و افتادگی نگذارید که اینجا هیچ جايگاهي برايش متصور نيست؛ اما هنوز هم میگویم که اگر روزی يكي از این عزيزان با تمام ارادتی که به تک تکشان دارم، مرا برای همکاری مجدد طلب کند،مطمئناً پاسخم به راحتي و رغبت «آری» نخواهد بود.

پس حواسمان باشد، حواسمان به جاذبه و دافعه مان باشد، چه در جايگاه مسئول و چه در نقش مرئوس.

 

گله مندیها

گله مندیها زیاد بود از بابت تاخیر در به روز نمودن وبلاگم.

تقریبا 90 روز از آخرین پستم گذشته است، در این مدت بسیاری از دوستان به دیدار دلیل میجستند و خیلی های دیگر نیز در بخش نظرات وبلاگ پیگیر ماجرا بودند. حتی دوستی از سر لطف متنی را برایم ارسال نموده بود با موضوعیت «10 روش برای داشتن وبلاگی پر بیننده» که بخش «بروز نمودن مرتب و منظم» آنرا من باب تذکر برایم بطورخاص مشخص نموده بود. از این جهت وظیفه خود دیدم که بابت این تاخیر طولانی توضیحی هرچند کوتاه به تمامی خوانندگان وبلاگم بدهم.

 چندی پس از آخرین نوشته ام، بهانهء سفری ناخواسته و پیش بینی نشده، خاطراتی را در ذهن من بیدار کرد که تشویقی شد به نوشتن پستی با این آغاز: «نمیدانم از چه زمانی و چگونه شروع شد، اما به یکباره دیدم شبها به یادش میخوابم و صبحها به یادش بیدار میشوم….»؛ عنوانش «عشقهای دوران کودکی» بود که حتی همسرم نیز با این شرط که هیچ خاطره ای حذف نشود با انتشارش موافقت کرد، اما تذکر دوستان شفیق و صدیق و ذکر دلایل متقن مرا از انتشارش منصرف ساخت. چندی بعد در باب یکی از مسائل روز جامعه متنی 3 صفحه ای را آماده کردم که بعد از مرور چندباره و نگهداری یک هفته ای در کشوی میزم نتوانستم بر شک و دو دلی اختلاط در وادی سیاست فائق آیم که بقول سهراب «من قطاری دیدم / که سیاست میبرد / …..» و نهایتا منصرف گشتم از انتشارش.

در اصل اولی را دوستانی از اهل سیاست و مصلحت رای به سانسورش دادند و دومی به درد خود سانسوری سوخت.

 بهرحال این نوشتار کوتاه را مقدمه ای برای شروعی دوباره بدانید و مانند قبل همراه باشید. نوشتار بعدی در عصر یکشنبه بر روی سایت قرار میگیرد با عنوان «جاذبه و دافعه در عصر کارمندی» که در خصوص خداحافظی بی بدرقه یکی از همکارانمان است.

باقی بقایتان.